سیزدهم شهریور نرفتم بهشت زهرا. موندم توی خونه و دنبال کامنتهای علی گشتم. از سال گذشته شروع کردم تا به سه چاهار سال قبل رسیدم. کامنت های علی رو پیدا کردم و یکی یکی خوندم. با بعضی هاش خندیدم و با بعضی هاش غصه خوردم. آخرین کامنتشم که خوندم غم عالم به دلم ریخت و یه دل سیر گریه کردم.
هر روز که میگذره، زندگی از یک جهت سخت میگیره. اصلا جایی برای حرفای قشنگ و دلداری دهنده وجود نداره. قسمت و تحمل و صبر و این کلمات ویترینی هم واقعا محلی از اعراب ندارن.
تا به امروز احوالی شبیه به این حالم نداشتم. در عین حال که زندگی رو بسیار دوست دارم و ازش سیر نشدم، واقعا دلم میخواد تموم شه. هم از مرگ وحشت دارم هم از ته دلم مایلم که زندگی تموم شه.
وقتی اومدم به وبلاگم سر بزنم، دیدم خیلی ها بهم تسلیت گفتن. دست شون درد نکنه. دست تون درد نکنه. اما من واقعا دوست ندارم مرگ علی اون علتی باشه که روابط مخدوش من رو از سر میگیره. و البته حساب دوستان حقیقی من واقعا جداست. کسانی که چه باشند و چه نباشد، دلم به دلشون گرمه.
بعد از مدتها دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. و میدونم که دیگه هرگز علی برام کامنتی نمیذاره. اما راهی بود برای خاطره بازی. سهم خودم رو میتونم بازی کنم و بنویسم. اما سهم اون رو دیگه کسی نیست بنویسه.
لطفا یادآوری های بدیهی رو بذارید کنار. میدونم خدا هست، میدونم زندگی ادامه داره. میدونم باید محکم باشم. میدونم مرگ ادامه ی زندگیه. و خیلی چیزهای دیگه م میدونم.
کامنتدونی رو صرفا به جهت ادای احترام نمیبندم.
ایام ِ وبلاگ نویسی یاد باد ..
پیراهن خیال مرا مکش از پشت ....