نگاهی گذرا به فیلم Winter Sleep

یادداشتی بر فیلم برنده ی نخل طلایی 2014 / نوری بیلگه جیلان / اسفند 1394

 

 

عناوین متعددی متعلق به "نوری بلگه جیلان" این فیلمساز ترکیه ای می باشد اما شاید برازنده ترین عنوان برای این شخصیت، "متفکر" باشد. احتمالن هیچ عنوانی سخت از "متفکر" حاصل نمی شود، چرا که بسیار نیازمند مطالعه، تلاش و کوششی درونی است. چه اینکه بازوهای تفکر همیشه قدرتمندتر از بازوهای عمل هستند. جیلان متفکری 56 ساله، زاده ی استانبول است و تا به امروز موفق به تولید هشت اثر سینمایی شده است. در این هشت اثر کارگردان، تولید کننده و نویسنده خود جیلان بوده است. اما در " Winter Sleep" فیلم نامه را  با همکاری همسرِ همکار و نویسنده ی خود، ابرو نوشته است. بعد از تماشای فیلم متوجه خواهید شد که عنوان "خواب زمستانی" چقدر هوشمندانه انتخاب شده است. در طول فیلم با اتفاقات روزمره و نوعی زندگی روستایی-کوهستانی در یکی از سردسیرهای ترکیه مواجه هستیم. اما به هیچ وجه از دیدن این روزمرگی ها خسته نخواهیم شد. چرا که دائمن در حال کنکاش و ورق زدن انسانهایی پیچیده هستیم. پیچیدگی های فکری خانواده ای فرهیخته و ثروتمند در تقابل با خانواده های کم توان مالی که نهایتن منجر به کشف های شگفت انگیز و رضایت بخشی می شوند. فیلم که گه گاه پهلویی به داستان نیز زده است، حول روزهای هموار بازیگری به نام آیدین با بازی ( هالوک بینگیلر ) رقم می خورد. او زندگی در استانبول را رها کرده و به کوهستان و نوشتن روی آورده است. آیدین مردی جا افتاده است که سالها تجربه ی بازیگری در تئاتر دارد و حالا با همسر جوان خود نیهال در هتل شخصی اش در کوهستان به نویسندگی و مطالعه مشغول است. جیلان در خواب زمستانی لایه های پنهان آیدین و پیچیدگیهای او را به خوبی به تصویر کشیده است. ویژگی های اخلاقی آیدین و گاهی اطرافیانش در طول فیلم زیر ذره بین هستند. هالوک بینگیلر با بازی بسیار هنرمندانه ی خود ما را در طول فیلم مجاب می کند تا همه چیز را مانند او ببینیم، اما رفته رفته این نگاه و حتی شخصیت خود آیدین توسط "نجلا" خواهر مطلقه ی او و همسر او، نیهال، مورد نقد موشکافانه ای قرار می گیرد. حرکت هوشمندانه ی جیلان جایی ست که بعد از دقایق طولانی همراهی و همراستا کردن نگاه مخاطب با آیدین، این شخصیت را با خودش رو به رو می کند و با انتقاد پذیر نشان دادن آیدین و پذیرفتن نواقص او توسط خودش مخاطب را نیز زیرکانه به پذیرش نقد و تفکر وا می دارد. نقدهایی که در حین آرامش  فیلم در طول 198 دقیقه در شما طوفانی از افکار به پا می کند. لحظات پر هیاهو و اتفاقن آرام فیلم در تقابل ایده ها و افکار آیدین با خواهرش نجلا در اتاق کار آیدین و در جای دیگر در اتاق آرام نیهال و در گفتگو با وی اتفاق می افتند. علی رغم مدت زمان طولانی این اثر، و بر خلاف اسم خواب آور فیلم، شما دائما به تفکر تشویق می شوید. دیالوگ های زیادی در فیلم رد و بدل می شوند که افکار شمارا به چالش می کشند اما نهایتن قضاوتی صورت نمی گیرد. تولید و شکل گیری " خواب زمستانی " به مدت شش سال طول کشیده است و به بیان خود جیلان برای این کار از برخی داستان های کوتاه چخوف الهام گرفته شده است. اما به هر حال گسترش و پردازش الهامات او در این سطح شایسته ی این است که تنها خود جیلان را تشویق کنیم و نخل طلایی جشنواره کن سال 2014 را با رضایتی قلبی به او تقدیم کنیم. 

 

 

 

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

 
 
"پاییز"
 
پاییز که می شه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه. صب زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سر معرکه مهمون نمی خوای دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنجیا رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟

تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز. می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن. می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه! می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود همه ش لخت؟

یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه. می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره می شیم، می ریم تا سحر چه زاید باز. می گه چای از دهن افتاد.

جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودن شون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟ جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده. می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟

می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لغد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!

جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!

جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش. می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ «با شومام عزیزم!»

جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت. «اللهم صلی علی محمد و آل محمد» نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز

 

" قسمت 16 رادیو چهرازی "

 "قسمت 18 رادیو چهرازی "