من او را دوست داشتم
نگاهی به رمان " من او را دوست داشتم" / آنا گاوالدا / 19 بهمن 1393
آنا گاوالدا امروز یک زن 45 ساله ی فرانسوی ست. در پاریس متولد شده و کنار سه خواهر و برادر دیگرش در خانواده ای هنرمند بزرگ شده است. البته فقط تا 16 سالگی. چرا که پدر و مادرش از هم جدا شدند و به جبر روزگار ادامه ی راه را در کنار خاله اش و سیزده بچه ی او گذرانده است. خب تا همین جا پیداست که شرایط گوناگونی را از همان ابتدای نوجوانی در زندگی خود درک کرده است. بعدها که به دوران جوانی پا گذاشته است، شغل های گوناگونی را تجربه کرده است، گارسن بوده، کارگر گل فروشی بوده، پیشخدمت بوده، بازاریاب هم بوده و در مجموع بعد از دوران دبیرستان شغل های زیادی را تجربه کرده است. تجربه هایی که شاید هیچ فکرش را نمی کرده که یک روز آن ها را در کتابهایش می نویسد و به گوش دیگران می رساند. احتمالن آن روزها نمی دانسته که سرنوشت از او در کنار زندگی روزمره اش، یک نویسنده ی موفق خواهد ساخت. آنا با یک دامپزشک ازدواج می کند و از او صاحب دو فرزند می شود. بعد از ازدواجش شروع به مطالعه ی ادبیات می کند. کوشش های گاه گاهش از همان روزها شروع می شود. قدم های کوچک و پیوسته ی او کم کم در آستانه ی 29سالگی به اولین کتاب آنا به اسم "میخواستم کسی جایی منتظرم باشد" منجر می شود. چاپ این کتاب تا سال 2003 به تیراژ فوق العاده ای می رسد و همان سال برنده ی جایزه آر تی ال لیر نیز می شود.
گاوالدا بعد از اینکه از همسرش جدا می شود ادبیات را خیلی جدی دنبال می کند و تقریبن تمام زندگیش را وقف آن می کند. جالب است که تا به امروز به تنها ناشرش لو دیل تانت وفادار بوده است و به قول خودش تیراژ بالای کتابها او را وادار به همکاری های گسترده تر و از همه مهمتر دچار غرور نکرده است.
"من او را دوست داشتم" کتاب دوم گاوالدا، در سال 2002 روانه ی بازار شده است. این کتاب شرح موقعیتی بحرانی از زندگی یک زن/مرد است که طی زندگی خود حقیقتا پایبند به خانواده، عاشق و فداکار بوده است. اما سرنوشت در این جاده ی هموار ناگهان او را به نگاهی دیگر گون به زندگی دعوت می کند. دعوتی اجباری. "کلوئه" راوی داستان و در موقعیت عروس پی یِر و نقش دوم داستان است. با این حال به دلیل مهارت نویسنده در توصیف، هیچ وقت در جایگاه مخاطب و خواننده ی کتاب با هیچ حکمی از سوی هیچ کدام از نقش ها مواجه نخواهیم شد. طی داستان دست خواننده کاملا برای نتیجه گیری باز است و بیش از قضاوت، به تامل دعوت می شویم. گاوالدا دلیل موفقیتش را زندگی با آدمهای مختلف می داند. میگوید با آن ها حرف میزنم، از آنها راجع به جزئیات زندگی شان سوال می کنم و با جدیت یادداشت بر میدارم. از ساعت خواب و بیداری آنها، از کوچک ترین اتفاقات زندگی شان سوال میکنم و بعد، به آنها فکر میکنم، ساعت ها و ساعت ها. بعد راجع به آنها می نویسم.
"من او را دوست داشتم" به نوعی دقیقن همین عنوان است! شما را وادار به فکر کردن راجع به عشق می کند. عشقی که ممکن است در چهل و چند سالگی، طی یک زندگی مشترک و بعد از یک زندگی آرام و هموار ناگهان از یک جای زندگی شما سبز شود و در عین سرخوشی و سرمستی ای مثال زدنی شما را به سختی هایی نفس گیر بیاندازد. تجربه ای از زندگی که ممکن است تاثیرات عمیقش تا پایان زندگی استوار باشند. برخلاف عامه ی داستان های رومنس "من او را دوست داشتم" صرفا یک تراژدی یا یک ملودرام سرگرم کننده نیست. داستانی ست که حین توصیف عواطف انسانی از غرایز هم صحبت می کند و انسان را با جسارت های نوظهور او حین گذر از دنیای کلاسیک و سنتی به عصر مدرن رو به رو می کند. گویی که انسان عصر جدید را از خودش بیرون می کشد و به خودش نشان می دهد! گاوالدا در این داستان خواننده را مدام با سوال های متفاوت رو به رو می کند و عقل و عاطفه ی او را مدام به چالش می کشد.
پیراهن خیال مرا مکش از پشت ....