بازم قالب وبلاگم پریده. اینجا تنها جایی بود که حس میکردم اگر من به حال خودش رهاش کنم کسی بهش دست نمیزنه. اما این اتفاق از یه جایی افتاده و مهم هم نیست البته. 

دوستای خوبی که بعد از این همه مدت هنوز میاین و کامنت میذارین، ممنونم که هنوزم هستید. اما من دیگه وقت و حوصله ی فضای مجازی به این شکل رو ندارم. صفحه ی فیس بوکم هم به یک متروکه تبدیل شده. به جاش یه صفحه ی اینستاگرام دارم که گاهی اونجا یه چیزایی می نویسم.


اینجا چه حس نوستالژیکی داره. آدم یه عالمه به عقب برمیگرده توی صفحه ی پروفایل بلاگفا :)

 

سیزدهم شهریور نرفتم بهشت زهرا. موندم توی خونه و دنبال کامنتهای علی گشتم. از سال گذشته شروع کردم  تا به سه چاهار سال قبل رسیدم. کامنت های علی رو پیدا کردم و یکی یکی خوندم. با بعضی هاش خندیدم و با بعضی هاش غصه خوردم. آخرین کامنتشم که خوندم غم عالم به دلم ریخت و یه دل سیر گریه کردم.

هر روز که میگذره، زندگی از یک جهت سخت میگیره. اصلا جایی برای حرفای قشنگ و دلداری دهنده وجود نداره. قسمت و تحمل و صبر و این کلمات ویترینی هم واقعا محلی از اعراب ندارن. 

تا به امروز احوالی شبیه به این حالم نداشتم. در عین حال که زندگی رو بسیار دوست دارم و ازش سیر نشدم، واقعا دلم میخواد تموم شه. هم از مرگ وحشت دارم هم از ته دلم مایلم که زندگی تموم شه. 

وقتی اومدم به وبلاگم سر بزنم، دیدم خیلی ها بهم تسلیت گفتن. دست شون درد نکنه. دست تون درد نکنه. اما من واقعا دوست ندارم مرگ علی اون علتی باشه که روابط مخدوش من رو از سر میگیره. و البته حساب دوستان حقیقی من واقعا جداست. کسانی که چه باشند و چه نباشد، دلم به دلشون گرمه. 

بعد از مدتها دلم خواست اینجا چیزی بنویسم. و میدونم که دیگه هرگز علی برام کامنتی نمیذاره. اما راهی بود برای خاطره بازی. سهم خودم رو میتونم بازی کنم و بنویسم. اما سهم اون رو دیگه کسی نیست بنویسه.

لطفا یادآوری های بدیهی رو بذارید کنار. میدونم خدا هست، میدونم زندگی ادامه داره. میدونم باید محکم باشم. میدونم مرگ ادامه ی زندگیه. و خیلی چیزهای دیگه م میدونم.

کامنتدونی رو صرفا به جهت ادای احترام نمیبندم. 

 

ایام ِ وبلاگ نویسی یاد باد .. 

 

 

یادداشتی بر رمان (خروج) / علیرضا سیف الدینی / آرمان 2960

 

 
«خروج»؛ سفر به خويش، تاريخ و تبريز 
 
الهام تفرشي* 
 

علی‌رضا سيف‌الديني در« خروج» دائما خواننده را به رمزگشايي سوق مي‌دهد. ابتدا داستان از زبان ارسلان، پسر يك فعال حزب دموكرات تبريز روايت مي‌شود. كسي كه در دو سالگي از ديدار پدرش براي هميشه محروم مي‌شود و از آن پس با الميرا و مادرش زندگي مي‌كند. در ادامه مادرش را نيز در همان سنين نوجواني از دست مي‌دهد. وي پس از ترك تبريز، سال‌ها بعد وقتي به تبريز برمي‌گردد و به دنبال مزار خواهرش الميرا مي‌گردد، با حقايقي روبه‌رو مي‌شود كه كم‌كم به دغدغه‌هاي ذهني او تبديل مي‌شود. داستان با سفر ارسلان به تبريز يا شايد هم سفر وي از خودش به خودش يا سفري به درون تاريخ شروع مي‌شود و در زمينه‌اي اجتماعي-سياسي، به نقد تفكرات سياسي، اجتماعي و حتي شخصي او پرداخته مي‌شود. سيف‌الديني ما را در تمام داستان با اين دغدغه‌ها همراه مي‌كند و غالبا بدون تحميل هيچ نتيجه خاصي، صرفا ما را به تفكر و توجه به درون ارسلان يا به تعبيري، درون خودمان، تشويق مي‌كند. تكرار مكرر (تنهايي) در متن رمان و دعوت گونه‌گون نويسنده به تنهايي دليلي بر اين مدعاست: «من تنها هستم. در شهر خودم، حالا، تنها هستم، در اتاقي كه در زمان‌هاي مختلف، محل موقت هزاران نفر بوده است. هزاران نفري كه آمده‌اند و (با احساس تنهايي يا بي‌احساس تنهايي) از آن رفته‌اند.» انسجام متن و يكپارچگي موضوع در عين تغيير راوي و حتي در حين روايت‌هاي معلق و همچنين تغيير پي‌درپي صحنه‌ها از گذشته به حال و از حال به درون و نيز تعليقي در تاريخ، از ويژگي‌هاي خوب اين رمان و نشانگر تسلط و توانمندي نويسنده در عرصه نگارش است. همچنين بهره نسبي خوب مولف از اطلاعات تاريخي و هنري و ادبيات، گاه‌به‌گاه در رمان پيداست. نويسنده در اين كتاب به گونه‌اي تمثيلي از شهري زير پوستِ شهر واقعي سخن به ميان مي‌آورد و صداهايي كه از اين شهر به گوش مي‌رسد و بعد با نزديكترشدن به اين شهر و شناخت تدريجي هويت آن، اركان مسكوت حيات آدمي، نظير تاريخ طي‌شده يا ارواح را به صحبت و روشنگري مي‌كشاند. نويسنده بدين‌ترتيب از زبان قسمت‌هاي تاريك حيات صحبت مي‌كند. قسمت‌هايي كه گاهي به هر دليلي شنيده نشده‌اند يا از بين رفته‌اند. مجموعا نويسنده ذهن مخاطب را مداوم به پويايي و حركت دعوت مي‌كند. به عبارتي دعوت به خروج مي‌كند. خروج از خود، خروج از زمان، خروج از مكان و پيوسته در سفربودن. شخصيت‌ها در «خروج» فقط و فقط يك شخصيت نيستند، بلكه اغلب نماينده چندين نفر شبيه به هم هستند. نماينده انواع خود در طول تاريخ. نه «الميرا» فقط الميراست و نه مقصود از «پيشه‌وري» فقط شخص پيشه‌وري است. در پايانِ «خروج» نويسنده دست ما را رها مي‌كند و گو اينكه بايد از آنجا به بعد را خودمان برويم. شايد از نقاط قابل بحث داستان همين ابهام باقيمانده در انتهاي داستان است، كما اينكه گره‌گشايي‌هاي داستان نيز با ابهام و رازآلودگي صورت مي‌گيرند، و اتفاقا از نقاط مثبت داستان نيز مي‌تواند همين ويژگي باشد. ارسلان، يكي از راوي‌هاي اين داستان، بعد از ده سال كه ترك شهر و ديار كرده، با تماس تلفني مشكوكي به دنبال تابلوهاي نقاشي خواهرش كه به تازگي پيدا شده‌اند، به تبريز مي‌رود. در اين سفر است كه به شيوه مبهم و رازآلودي با چند تن از اعضاي حزب دموكرات تبريز آشنا مي‌شود و به محل استقرار آنها راه پيدا مي‌كند. تدريجا متوجه مي‌شود كه الميرا، خواهرش، ده سال پيش نمرده، بلكه او را به‌خاطر نوع خاص نقاشي‌هايش و مفاهيمي كه در آنها گنجانده بوده، كشته‌اند. و البته متوجه مي‌شود كه پدرش نيز سال‌هاي گذشته در رابطه با همين حزب و به خاطر فعاليت‌هايي كه داشته، مجبور به ترك وطن شده. داستان به‌نوعي از سال‌هاي 1324 تا 1367 را روايت مي‌كند كه اين روايات متوالي نيست. خرده‌رواياتي است كه حتي گاها موضوع اصلي داستان را تشكيل نمي‌دهند، اما در بدنه اصلي داستان به خوبي نشسته‌اند و خواننده را سردرگم نمي‌كند. همچنين فضا‌سازي‌ها و صحنه‌پردازي‌ها در اين داستان به نحوي صورت گرفته كه مي‌توان گفت سيف‌الديني در «خروج» به صورتي واقعي زيسته، و از تمام حوادث و اتفاقات و جنبه‌هاي يك زندگي سخن گفته است.

منتقد ادبي


لینک خبر :  http://armandaily.ir/?News_Id=141775
 

بررسی زبان سعدی / انجمن ادبی پویه(تفرش) / آبان 1394

 

 

 

راستـــی دفتر ســعدی به گلستــان مــاند                          طیباتش به گل و سبزه و ریحــان ماند

اوســت پیغـمبر و این نامه به فـرقـان مــاند                          هر که او را کـند انکار به شیـطان ماند

  عشق سعـدی نه حدیثی است که پنهان ماند                         داستانی ست که بر هر سر بازاری هست

محمد تقی بهار

 

اساس زبان، مفهوم است. به این معنا که احتیاج به بیان مفاهیم موجب پیدایش زبان شده است. زبان شعر بر خلاف زبان علم و فلسفه، زبانی ست که به محسوس کردن معقولات می پردازد. الیوت منتقد ادبی آمریکایی معتقد است که "شاعر در شعر معادل های عینی برای ذهن پیدا می کند و اصلا می خواهد مفاهیم انتزاعی را محسوس کند، اهمیت زبان شعر در انجام همین رسالت است."

از مهارت های یک شاعر توانایی سخن گفتن از وقایع به گونه ایست که دیگری آن را درک نکرده باشد. بارها این جمله را در قالب شنیدن اشعار دیگران تجربه کرده ایم. وقتی که شعری شنیدیم و سپس گفتیم " انگار از زبان ما بود". و این بدین معناست که شاعر توانسته است بخشی از معقولات و وقایع را به زبان بکشد و آن را محسوس گرداند. در شعری از فروغ فرخزاد می خوانیم که: " اگر به خانه ی من آمدی/ برای من ای مهربان چراغ بیاور/ و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم". در اینجا شاعر با خلق یک تصویر تمام حرف خود را زده است. از هر شخصی ممکن است بشنوید که بگوید: "برای من چراغ بیاور". اما از کمتر کسی می توان شنید که: "برای من دریچه بیاور". این همان خلاقیت هنرمند است در جهت محسوس کردن امری معقول. و خلاقیت هنرمند را نباید با هذیان گویی و خیال پردازیِ صرف اشتباه گرفت.

خلاقیت یک هنرمند نشانه ی میزان تفکر و ذوق اوست. هر هنرمندی تمام معنویت خود را در خلق آثارش ارائه می دهد. به گفته ی هگل فیلسوف آلمانی: " اندیشه های شاعرانه تنها خواب و خیال نیست، بلکه نتیجه ی مطالعه، تجربه، حافظه، خلاقیت و شناخت جهان است." در آثار سعدی نیز به وضوح می توان خلقت های گوناگون ادبی دید و به تجربه تمام ذوق سعدی را در قصه ها و سروده هایش مشاهده کرد.

پرچم داران غزل فارسی، سعدی، حافظ و مولانا هستند. در حقیقت این بزرگان از غزل فارسی حراست می کنند. در غزلِ هر یک از این قله ها می توان ویژگی خاصی را به صورت برجسته یافت و آن را بررسی کرد. در مورد سعدی بسیار راجع به سهل و ممتنع بودن اشعار او شنیده ایم. به تعبیر مولف بهتر است تا چهل سالگی سعدی را خوب دریافت و پس از آن به سراغ درک و دریافت حافظ رفت!

زبان سعدی زبانی محسوس است و عباراتی نظیر " پاسبان حرم ستر و عفاف و ملکوت" که در اشعار حافظ مشاهده می شود، کمتر در آثار وی رویت می شود. سعدی در آثار خود از زبان حس بهره می گیرد. زبانی که از حیث درک سهل و از حیث تقلید ممتنع است. به این معنا که بخوبی می توان آن را لمس کرد و به سختی می توان مانند آن سرود. به همین جهت امکان دخل و تصرف در دیوان سعدی نسبت به دیوان باقی شعرای نزدیک به او کمتر است.

در شعر سعدی می توان به سهولت از لایه های رویی معنایی عبور کرد تا به پیام واقعی دست پیدا کرد. به عنوان مثالی نقض از حافظ:

چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد

که زد به خرمن ما آتش محبت او

در اینجا فاصله ی صورت غزل تا معنای واقعی کمی طولانی ست . به همین جهت می گوییم اشعار حافظ دیریاب هستند. اما فاصله ی صورت و محتوا در اشعار سعدی بسیار کوتاه است. و اما این موضوع را نباید با ساده گویی اشتباه گرفت. زبان سعدی به لحاظ صورت ساده و اما به لحاظ ساختاری پیچیده است.

بستم به عشق موی میانش کمر چو مور

گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی..

دانــــم که باز بر سو کــویش گذر کنی

گر بشنود حدیث منش در دهـــان بگوی

کای دل ربوده از بر من حکم از آن توست

گر نیز گــویی ام به مثل ترک جان بگوی..

 

1-      جا به جایی اجزاء فعل مرکب ( کمر بستن) در این غزل از دشواری های ساختاری مذکور است. که به صورت غیر معمول جا به جا شده است.

2-      جدا کردن فعل مرکب کمر بستن خود از پیچیدگی ها به شمار می رود.

3-      ابداع فعل (وقت دیدن)

4-      حذف مفعول (بشنود) پیش از ( حدیث منش)

به نام خداوند جان آفرین

حکیم سخن در زبان آفرین

1-      ابداع صفت های مشتق (جان آفریدن) و (سخن در زبان آفریدن) از دو فعل که در زبان فارسی وجود خارجی ندارند. افعال ( جان آفریدن) و ( سخن در زبان آفریدن )

گر اتفاق بیافتد قدم که رنجه کنی

به ذکر ما چه شود گر زبان بگردانی

1-      به کار بردن حرف موصول ( که ) در جمله پیرو که در اصل ( که قدم رنجه کنی..) می باشد

2-      به کار بردن فعل قدم رنجه کردن بدون متمم آن که در اصل ( قدم به دیدار کسی رنجه کردن) می باشد

3-      ابداع فعل ( زبان گرداندن ) که در افعال فارسی وجود ندارد.

نثر سعدی

سعدی هم در نظم و هم در نثر خوش درخشیده است و توانسته است به اوج خلاقیت شاعرانه خود دست پیدا کند. در این عرصه می توان به داستانک های بوستان اشاره کرد که علی رقم زمان کوتاهی که برای تالیف آنها صرف شده است ( یک سال و نیم) اما به روشنی میتوان قصه هایی را مطالعه کرد که بیش از 40 سال تجربه ی فرهنگی در آنها اندوخته شده است.

 

بستر های قصه گویی سعدی

1-      درس خواندن در نظامیه ی بغداد. ( سعدی از 20 تا 38 سالگی در نظامیه ی بغداد به مطالعه ی شبانه روزی پرداخته است و در این مدت با 7 تا 8 شخصیت مهم اسلامی نظیر عبدالرحمن جوزی و شیخ شهاب الدین سهروردی آشنا شده است. در آن زمان بغداد و نیشابور قلب فرهنگی جهان اسلام به شمار می رفتند)

2-      سعدی درس خوانده است و واعظ خوبی به شمار می رفته است.

3-      مسائل اخلاقی که در بوستان به وفور به آنها می رسیم که این مورد از حساسیت های جامعه ی ایرانی نیز به حساب می آید.

4-      وجود قرآن و حدیث در حکایات سعدی

5-      ادبیات عرب. ( سعدی کتب ادبیات عرب نظیر: بلاغت، نحو، جنگهای منصور را خوانده است. و گلستان را می توان ادامه ی مقامات عرب و مقامه نویسی عربی دانست)

ادبیات فارسی در آثار سعدی به خوبی مشاهده می شود. ( به عنوان مثال شاهنامه ی فردوسی)


الهام تفرشی



زمینه های ظهور نیما یوشیج و شعر نو / انجمن ادبی پویه(تفرش) / آذر 1394

 

برای اینکه بتوانیم تعریف مشخصی از شعر نیما یوشیج داشته باشیم، بهتر است ابتدا تعریفی اجمالی از شعر داشته باشیم. از زمان ارسطو تا به حال تعاریف گوناگونی از شعر ارائه شده است و هر کسی حد و رسمی برای این مفهوم قائل شده است. اما واقعیت این است که شعر هم مانند دیگر شاخه های علوم به اقتضای شرایط اجتماعی و اوضاع اقتصادی و طبقاتی مختلف، به گونه های مختلفی تلقی شده است و نباید توقع داشت که مردم در همه جای دنیا یک تصور ثابت و ملموس از مفهوم شعر داشته باشند.

در سرزمین خودمان در عصرهای مختلف سبک های مختلف شعری پدیدار شدند که این نشان می دهد حتی در یک سرزمین هم سلیقه های گوناگونی بین خوانندگان و نویسندگان وجود دارد و شناخت انسان ها از شعر متفاوت است. همینطور تغییرات چشم گیر شعر فارسی در طول پانصد سال اخیر نشان می دهد که ذائقه های شعری چقدر تغییر پذیر هستند.

به نظر می رسد که هیچ کس حق ندارد به طور مطلق تلقی دیگران را در مفهوم شعر منکر شود و باید تمام عناصر ثابت و متغیر شعر که در طول هزار سال در ادب ما تحولات فراروانی به خود دیده است مورد بررسی قرار گیرد.

به این ترتیب باید کوشید تا تعریف جامعی از شعر ارائه داد که هم شامل قاید ناصرخسرو باشند و هم بر شاهنامه فردوسی و غزلیات صائب و مولانا و اشعار حافظ و نیما و اخوان و شاملو قابل تعمیم باشد.

تمامی این اشعار در یک تعریف مشترک اند: "گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل گرفته است." در این تعریف پنج عنصر اصلی دیده می شود که در بعضی شعرها مانند شعرهای خاقانی و صائب عنصر تخیل چشم گیر است و در بعضی شعرها مانند قصاید ناصرخسرو و شعر اکثر صوفیه و بسیاری از گویندگان مشروطه، عنصر عاطفه. در حوزه ی عواطف عشقی نیز می توان شهریار و عماد خراسانی را مثال زد. در اشعار قاآنی آهنگ عنصر اصلی شعر است. در بعضی اشعار شکل شعر برجسته است. در بعضی شعرها نیز مانند بعضی قسمت های شاهنامه یا غزلیات سعدی و در عصر اخیر، ایرج، زبان اهمیت بیشتری دارد. البته شاعران بزرگ همیشه آنهایی بوده اند که مجموع این عناصر را به کمال و در حد اعتدال داشته اند. نمونه ی عالی چنین شاعرانی، حافظ است.

به عقیده ی نظریه پردازانِ مختلف شعر روزگار ما دچار بیماری به نام توجه به فرم است و غفلت از زندگی و زمینه عاطفی و وجدانی شعر. یعنی فرم پردازی بدون دستیابی به مایه ای ارزشمند. و اما تجدد و نوگرایی در شعر چیزی نیست که با نیما و یا مشروطیت آغاز شده باشد. در هر دوره ای با توجه به تناسب شرایط تاریخی این نوگرایی مورد نظر عده ای از شاعران بوده است. به عنوان مثال کوشش صوفیه یکی از بزرگترین قدم های شعر در حوزه ی تجدد بوده است. مولوی در غزلیات شمس می گوید: بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن / که فارغ از معانی ز حرف باد و هوا. و یا در جایی دیگر می گوید: هین سخن تازه بگو تا دل و جان تازه شود / وا رهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود.  حتی در دوران انحطاط ( پس از عصر حافظ) هم کوشش هایی برای تحول شعر صورت گرفته است، اما تحول به سوی بیماری و تصنع! و یا شاعران سبک هندی نیز تلاشی در همین راستا کرده اند و با توجه شان به عنصر (خیال) کوشش قابل ملاحظه ای در راستای تحول شعر انجام داده اند: (دامن هر گل مگیر و گرد هر شمعی مچرخ/ طالب حسن غریب و معنی بیگانه باش). شاید تنها دورانی که از این تجدد گرایی برخوردار نیست، عصر قاجاریه باشد، یعنی فاصله ی سبک هندی تا مشروطیت که به همین دلیل هم نام بازگشت را بر آن اطلاق کرده اند. اما تمامی این اقدام های متجددانه به دلیل بینش یک بعدی با توفیق کامل همراه نبوده اند به ویژه که حوزه ی عاطفی شعر، که مهم ترین حوزه ی شعر است، در خلال این نهضت ها مورد غفلت قرار گرفته اند. این شاعران به عواطف بی توجه بوده اند و یا به عواطفی توجه داشته اند که پیشینیان خیلی زیباتر از آنها توجه کرده اند. به هر روی حوزه ی عاطفی شعر زمانی به طور طبیعی حرکت می کند که زندگی فردی و اجتماعی شاعران نیز به طور طبیعی دارای حرکت و پویش باشد. زمانی که تجربه ی فردی و اجتماعی شاعران همان تجربه های پیشین باشد، در حوزه ی عاطفی شعر نیز اتفاق تازه ای رخ نمی دهد. همچنان در شعری از فروغ فرخزاد داریم که ( تنها صداست که می ماند ). منظور از صدا در اینجا همان صدای عواطف انسانی است.

طی نهضت فکری اواخر قرن نوزدهم، اندیشمندان ایرانی با جلوه های دیگری از زندگی رو به رو شدند. انسان اندک اندک جایگاه خود را در ساختار جامعه تشخیص داد و فهمید که می تواند در سرنوشت خویش موثر باشد. به تدریج ارزش های زندگی دگرگون شد و عواطف و برداشت از زندگی نیز متحول شد. طی این شرایط شعر مشروطیت با زمینه ی تند عاطفی خویش شکل گرفت و بالید. مسائل عاطفی انسان آن عصر در اشعار ایرج، بهار، دهخدا، عشقی، عارف، لاهوتی و فرخی و دیگران مورد نظر قرار گرفت. به همین ترتیب دیگر عناصر شعر یعنی تخیل و آهنگ و زبان و شکر دگرگون شد.

شعر مشروطیت جنبه ی ابزاری دارد. یعنی وسیله ایست کاملا اجتماعی و حوزه ی مخاطبانش از محیط دربارها گسترش یافته و به میان توده ی مردم آمده است و به لحاظ عاطفی بسیار مورد توجه است. عواطفی که در شعر مشروطیت به چشم میخورد عواطف و احساساتی است که پیرامون مسائل (قومیت، کوشش برای بیدار کردن حس ناسیونالیسم و انتقاد از عقب افتادگی های فرهنگی و فقر و نبودن آزادی و انتقاد از خرافات مذهبی ) دور می زند. برعکسِ شعر دوره ی قبل از آن، عصر قاجاری، که بر محور یک منِ شخصی حرکت می کرد.

چون شعر مشروطیت جنبه ی ابزاری دارد و عاطفه مهم ترین عنصر آن است، به دیگر عناصر شعر از قبیل تخیل و زبان موسیقی و شکل کمتر توجه می شود. شعر مشروطه به لحاظ تخیل شعری بسیار ضعیف است چرا که قصدش تنها گسترش حوزه ی مخاطبان شعر است. می کوشد تا از زبان همان مردم استفاده کند تا بهتر و بیشتر در میان مردم راه پیدا کند.

در سال های مقارن 1300 با تغییرات در فضای سیاسی ایران، شعر، درگیری های دوران مشروطیت را کم کم کنار می گذارد و کنایی تر و پوشیده تر و در نتیجه ادیبانه تر می شود. در این دوره به زبان و شکل و تخیل توجه بیشتری می شود. به عبارتی اقداماتی برای تجدد شعری صورت می گیرد که پیشروان آن ایرج، بهار، میرزا یحیی دولت آبادی، رشید یاسمی، پروین اعتصامی و فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی بودند.

در همین سال ها مابین 1300 تا 1318 نیما سرگرم کار خود بود. او به خوبی متوجه شده بود که تجددی که معاصران عرضه کرده اند محدود و یک بعدی است و آنکه شعرش به لحاظ عاطفی قوی است، از لحاظ تخیل ضعیف است و بالعکس.

نیما کوشید تا ترکیبی اعتدالی میان همه ی عناصر ساختمانی شعر به وجود بیاورد. شعری بسراید که از عواطف انسان عصر او سخن بگوید و این عواطف با تصاویر و ایماژهایی عرضه شود که تکراری نباشد. چنین هدفی البته دیر به دست می آید. نیما کم کم متوجه شد که قوالب قدیمی شعر فارسی گنجایش کافی برای مقاصد او را ندارند. این شد که در سال های حدود 1318 شعر (غراب) خود را در مجله موسیقی منتشر کرد که در حقیقت نخستین نمونه ی برجسته ی شعر آزاد نیمایی در تاریخ ادبیات ماست.


الهام تفرشی



یادداشت بر رمان دیوار / علیرضا غلامی / شهروند 563

 

بیش از ٣٠‌سال است که جنگ و دفاع مقدس حضور روشنی در سینما و قبل از آن در ادبیات، ماده خام سینما دارد. طی این سال‌ها با انواع ادبی گوناگونی در این باب روبه‌رو بوده‌ایم (روایت از دفاع‌مقدس، تجربه دفاع‌مقدس و ...) که نظیر قصه «دیوار» کمتر در بین آنها مشاهده شده است. سال‌های پس از جنگ مضامین جدید و موضوعات بی‌شماری در اختیار ادبیات داستانی قرار داد که طیف وسیعی از نویسندگان با تجربه و کم‌تجربه را وارد حوزه روایتگری کرد. این میان همچنین با روایت‌های نویسندگانی رو به رو هستیم که این تجربیات را با آموزه‌های ادبی درآمیخته‌اند و آن را به نسل جدید ارایه کرده‌اند. از میان این آثار می‌توان به آنهایی اشاره کرد که نه به‌صورت افراطی مفاهیم ایثار و شهادت را ستوده باشند (که نسل جدید ارتباط تنگاتنگی با آن ندارد) تا داستان را برای آنها خسته‌کننده بنماید و نه این مفاهیم را به‌حدی به حاشیه رانده است که خواننده را از واقعیت آن روزها دور کرده باشد. ضمن این‌که تلخی‌ها و دردهای «دیوار» کاملا گویای این است که شرایط جنگ واقعا شرایط نامطلوبی بوده است. علیرضا غلامی متولد ‌سال ١٣٥٧ است و پس از مدت‌ها روزنامه‌نگاری اولین کتاب رمان خود را با نام «دیوار» به همت نشر مروارید در زمستان ١٣٩٣ وارد بازار کرده است....

 

 الهام تفرشی


معرفی کتاب (من او را دوست داشتم) / پایگاه ادبی الوار

 

پایگاه ادبی " الوار " توسط دوستانِ آگاه و دانشمند من اداره می شود. برای اولین بار افتخار همکاری با این گروه نصیب من شد:

http://www.alvarha.ir/…/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%…

خوانش شماره های پیشین نشریه الکترونیکی "خورتاب" را که از همین پایگاه قابل دانلود است، به دوستانم پیشنهاد می کنم:
http://www.alvarha.ir/archive/khortab-e-publication.html

 

 

یادداشت بر رمان فیل ها/ شاهرخ گیوا

 

یادداشت من بر رمان " فیل ها" نوشته ی "شاهرخ گیوا" در ماهنامه ی "تجربه" شماره ی 37، خرداد 1394، ویژه نامه ی احمد شاملو،
...
...

...جهان بینی ِ شاهرخ ِ گیوا در این داستان ابتدا برگرفته از مطالعات متنوع او در حوزه ی ادبیات و فلسفه و البته تحلیل های خاص او و بعد نتیجه ی گذر زمان و تجربیات شخصی او می باشد. طی داستان به اسامی برجسته ای در حوزه های مذکور بر میخوریم که به این واسطه، مهمی را متذکر شده است و یا تلمیحی به بعضی مفاهیم در جهت توصیف هر چه زیباتر موقعیت ها و تعریف هر چه شیواتر مفاهیم شده است: " حق با ویل دورانت است، هر ارزشی روزگاری می تواند به ضد خود بدل شود یا بالعکس". داستان در بعضی سطور حاوی کوتیشن ها و جملات قصاری ست که گیوا سعی کرده آن ها را به تناسب شرایط داستان در دهان شخصیت ها بگنجاند..

.ماهنامه تجربه

 

 

 

 

می آیند. سرخوش و شادان. مست و مغرور از چیزی که نمی دانند. با نداشته هایشان تو را محکوم میکنند و اگر از سر بی حوصلگی و ناچارگی بگویی:قبول! خدارا شکر می کنند که به راه راست هدایت شدی! تو را با خدای خودشان می سنجند. با سبدی از گل های کاغذی به پیشواز تو می آیند. مهربان و سینه چاک. با سبدی جان. اما جان که خواستنی نیست. جان را باید داد. هیچکس جان نمیخواهد. همه ی ما در حال جان دادنیم. سبدشان را پس می دهی. برای اینکه دلت نه گل خواسته نه جان. می گویند تو گل را نمی فهمی. تو جان را هم نمی فهمی. تو فقط آن ها را "نخواستی". بعد تو می مانی و سبدهایی که دلت نخواسته بگیری شان. شهر سبد به دستان که رفته باشی انگار به جزیره ای در معتدل ترین جنگلهای امریکای شمالی رفتی! حالا حساب کن آنجا چقدر غریبه ای.

 

دانش طربناک

 

تو مرا پژوهنده می دانی!
اما از این واژه حذر کن!
من فقط، همچون وزنه ای سنگین بوده و بی وقفه سقوط می کنم
و باز هم سقوط می کنم،
تا سر انجام به قعر، به عمق دست پیدا می کنم.


"نیچه - حکمت شادان"

 

عدنان جبران - مجاز 

 

 

وقتی شاعر بودم...

 

لطف سایت شعرانه به سه تا از شعرهای من 

 

 

نگاهی گذرا به فیلم Winter Sleep

یادداشتی بر فیلم برنده ی نخل طلایی 2014 / نوری بیلگه جیلان / اسفند 1394

 

 

عناوین متعددی متعلق به "نوری بلگه جیلان" این فیلمساز ترکیه ای می باشد اما شاید برازنده ترین عنوان برای این شخصیت، "متفکر" باشد. احتمالن هیچ عنوانی سخت از "متفکر" حاصل نمی شود، چرا که بسیار نیازمند مطالعه، تلاش و کوششی درونی است. چه اینکه بازوهای تفکر همیشه قدرتمندتر از بازوهای عمل هستند. جیلان متفکری 56 ساله، زاده ی استانبول است و تا به امروز موفق به تولید هشت اثر سینمایی شده است. در این هشت اثر کارگردان، تولید کننده و نویسنده خود جیلان بوده است. اما در " Winter Sleep" فیلم نامه را  با همکاری همسرِ همکار و نویسنده ی خود، ابرو نوشته است. بعد از تماشای فیلم متوجه خواهید شد که عنوان "خواب زمستانی" چقدر هوشمندانه انتخاب شده است. در طول فیلم با اتفاقات روزمره و نوعی زندگی روستایی-کوهستانی در یکی از سردسیرهای ترکیه مواجه هستیم. اما به هیچ وجه از دیدن این روزمرگی ها خسته نخواهیم شد. چرا که دائمن در حال کنکاش و ورق زدن انسانهایی پیچیده هستیم. پیچیدگی های فکری خانواده ای فرهیخته و ثروتمند در تقابل با خانواده های کم توان مالی که نهایتن منجر به کشف های شگفت انگیز و رضایت بخشی می شوند. فیلم که گه گاه پهلویی به داستان نیز زده است، حول روزهای هموار بازیگری به نام آیدین با بازی ( هالوک بینگیلر ) رقم می خورد. او زندگی در استانبول را رها کرده و به کوهستان و نوشتن روی آورده است. آیدین مردی جا افتاده است که سالها تجربه ی بازیگری در تئاتر دارد و حالا با همسر جوان خود نیهال در هتل شخصی اش در کوهستان به نویسندگی و مطالعه مشغول است. جیلان در خواب زمستانی لایه های پنهان آیدین و پیچیدگیهای او را به خوبی به تصویر کشیده است. ویژگی های اخلاقی آیدین و گاهی اطرافیانش در طول فیلم زیر ذره بین هستند. هالوک بینگیلر با بازی بسیار هنرمندانه ی خود ما را در طول فیلم مجاب می کند تا همه چیز را مانند او ببینیم، اما رفته رفته این نگاه و حتی شخصیت خود آیدین توسط "نجلا" خواهر مطلقه ی او و همسر او، نیهال، مورد نقد موشکافانه ای قرار می گیرد. حرکت هوشمندانه ی جیلان جایی ست که بعد از دقایق طولانی همراهی و همراستا کردن نگاه مخاطب با آیدین، این شخصیت را با خودش رو به رو می کند و با انتقاد پذیر نشان دادن آیدین و پذیرفتن نواقص او توسط خودش مخاطب را نیز زیرکانه به پذیرش نقد و تفکر وا می دارد. نقدهایی که در حین آرامش  فیلم در طول 198 دقیقه در شما طوفانی از افکار به پا می کند. لحظات پر هیاهو و اتفاقن آرام فیلم در تقابل ایده ها و افکار آیدین با خواهرش نجلا در اتاق کار آیدین و در جای دیگر در اتاق آرام نیهال و در گفتگو با وی اتفاق می افتند. علی رغم مدت زمان طولانی این اثر، و بر خلاف اسم خواب آور فیلم، شما دائما به تفکر تشویق می شوید. دیالوگ های زیادی در فیلم رد و بدل می شوند که افکار شمارا به چالش می کشند اما نهایتن قضاوتی صورت نمی گیرد. تولید و شکل گیری " خواب زمستانی " به مدت شش سال طول کشیده است و به بیان خود جیلان برای این کار از برخی داستان های کوتاه چخوف الهام گرفته شده است. اما به هر حال گسترش و پردازش الهامات او در این سطح شایسته ی این است که تنها خود جیلان را تشویق کنیم و نخل طلایی جشنواره کن سال 2014 را با رضایتی قلبی به او تقدیم کنیم. 

 

 

 

یاد بعضی نفرات در گردش فصول

 
 
"پاییز"
 
پاییز که می شه ما بی اختیار می ریم اتاق جمشید، پاییز یهو می آد، تو یه روز، مثه بهار و بقیه. صب زود بیدار می شی، می بینی حیاط شده طوفان رنگ و رنگ که برپا... مام مثه عوام الناس، مثه سیاوش قمیشی و کریس دی برگ عقیده داریم پاییز دلگیره، شباش صدای بوف می آد. به جمشید می گیم سر معرکه مهمون نمی خوای دلمون گرفته؟ می گه بابا کجاش دلگیره، نیگاه نارنجیا رو، نیگا نارنجیا رو، به زبان حال با انسان سخن می گه، خرمالو رو ببین. می گم جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر! چه جوری بگذرونیم امسال رو؟

تولد جمشید آبانه، خب معلومه خوشش می آد. راه می ره می گه دنیا یعنی محاسن پاییز. می گم خب چارتا مثال بزن از این محاسن. می گه دلبر لباس قشنگا رو از تو گنجه در می آره، پایین کمی لخت، بالا کت و کلفت، آدم حض می کنه! می گم اولن چشت رو در می آرما، دومن این که نصفش معایبه! حیف تابستون نبود همه ش لخت؟

یه چای می ریزه میذاره جلومون می گه حالا دلبر هیچی، شبا رو چی می گی؟ مگه تو خودت عاشق شبا نیستی؟ پاییز همه ش شب دیگه؟ نصف روز غروبه. می گم آقا ما دو ساعت شب بسه مونه! زیادم هست. می خوایم زودتر بیدار شیم تموم شه! یه چراغی می ذاریم اون گوشه، تاریک روشن می شینیم ستاره می شیم، می ریم تا سحر چه زاید باز. می گه چای از دهن افتاد.

جمشید اگه پاییز اینقدی که تو می گی خوبه، چرا ما هر سال روز اول پاییز دلمون خالی می شه؟ همه به این زرد نارنجی نیگاه می کنن، حال شون جا می آد، چرا ما بلد نیستیم؟ چرا همه رفته بودن شون رو می ذارن واسه پاییز؟ چرا پاییز هیشکی بر نمی گرده؟ جمشید یه سیبیله نازک داره، سفید شده، خیلی ساله این جاست! همه ی پاییزای آسایشگاه رو دیده. می گه این درخت بزرگ نا نداره، وگرنه بهت می گفتم پادشاه فصلا یعنی چی؟

می گم جمشید یادته هشت ده سال پیشا یه زن و شوهر اتاق بغلیه رو؟ یارو سبیل از بنا گوش در رفته و رو می گم. واسه خودش هیبتی داشت قدیما، خوب بهم چسبیده بودن. آبان بود یا آذر ماه آخر پاییز، که مدیریت قدیمی در رو با لغد شکست رفت تو، دید دست هم رو گرفتن تیکه و پاره رفتن که رفتن. پاییز نبود؟ یه قلپ چای می خوره می گه آره یادمه!

جمشید اون یارو که ته راه رو می نشست، سرش رو می کرد تو بشر چی؟ همین وقتا بود دیگه، بهش می گفتیم داداش حیف تو نیست؟ برو دنبال کار آبرومند. یه کلمه هم حرف نمی زد، هی فقط یواش می گفت همینه آبرو! لاغر بود، اصلن نفهمیدیم چرا آوردنش قاطیه ما، یادته در حیاط رو زدن رفتیم وا کردیم کسی نبود؟ گذاشته بودنش پشت در، بی حقوق با چشم بسته، آبروش هم دستش بود، پاییز بود بابا!

جمشید پا می شه می ره کنار پنجره، فکر می کنه ما حالیمون نیست. هر سال همینه کارش. می گم جمشید ما چرا تا این زرد و قرمزا رو می بینیم بند دلمون پاره می شه؟ پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، ما مرخص شیم بریم پی کارمون؟ اون یکی رو یادته رشید بود، دستش رو تکون می داد، با عینک و سر فرفری وسط راهرو می گفت لبت کجاست که خاک چش به راه است؟! یه بارم خیال کردیم واسه دلبر می خونه نزدیک بود سیراب شیردونش کنیم. چی شد اون؟ عشق صف نونوایی بود، هر چی از مدیریت پرسیدیم جواب سربالا داد. پاییز نبود، همین وقتا بود جون تو که دیگه از نونوایی برنگشت. آخرم ورداشتن یه ورق کاغذ چسبودن پشت شیشه که خودسر شده، اشتباه شده باهاس ببخشین. آدم به دلش چطوری حالی کنه که اشتباه شده؟ «با شومام عزیزم!»

جمشید نشسته رو زمین کنار دیوار، تکیه داده به دیوار، خیره به روبرو، عین هر سال. می شینم کنار دستش پای دیوار، می گه وردار یه نارنجی بزن رها کن این حرفا رو! دو تا پر نارنجی می ذاریم کف دستمون، دراز می کنیم جلوش بیا تو هم بزن. یارو غریبهه می گه چیه با کی کار داری؟ می گم جمشید خودتو لوس نکن بابا، نارنجی رو بزن بلند شو بریم تو حیاط. می گه جمشید کیه بابا دیوونه؟ بده بینم اون داروی نظافت رو! خودتم برو پی کارت. «اللهم صلی علی محمد و آل محمد» نشسته تکیه به دیوار. می گم اگه نیای تنها می رما! تولد جمشید آبانه. عین همون آبانی که هر چی در زدیم وا نکرد. نشسشت کنار دیوار خیره موند تا پاییز هر سال. رفتیم به مدیریت گفتیم ببخشین چرا اسم جمشید رو توی کاغذتون ننوشتین؟ گفت جمشید کدوم بود؟ گفتیم همون که تولدش آبانه! حالام آبانه دیگه، پس چرا نیست؟ اینم پاییز. جمشید می گه یه چایی دیگه بریزم؟ می گم چای نمی خوام، بیا بشین پاییز خیلی یادتو می کنم. از پنجره اتاق می بینمش وسط حیاط زردا و نارنجیا رو با پا هم می زنه. می خنده، می خونه: پادشاه فصل ها پاییز

 

" قسمت 16 رادیو چهرازی "

 "قسمت 18 رادیو چهرازی " 

 

 

 

من او را دوست داشتم

نگاهی به رمان " من او را دوست داشتم" / آنا گاوالدا / 19 بهمن 1393

 

آنا گاوالدا امروز یک زن 45 ساله ی فرانسوی ست. در پاریس متولد شده و کنار سه خواهر و برادر دیگرش در خانواده ای هنرمند بزرگ شده است. البته فقط تا 16 سالگی. چرا که پدر و مادرش از هم جدا شدند و به جبر روزگار ادامه ی راه را در کنار خاله اش و سیزده بچه ی او گذرانده است. خب تا همین جا پیداست که شرایط گوناگونی را از همان ابتدای نوجوانی در زندگی خود درک کرده است. بعدها که به دوران جوانی پا گذاشته است، شغل های گوناگونی را تجربه کرده است، گارسن بوده، کارگر گل فروشی بوده، پیشخدمت بوده، بازاریاب هم بوده و در مجموع بعد از دوران دبیرستان شغل های زیادی را تجربه کرده است. تجربه هایی که شاید هیچ فکرش را نمی کرده که یک روز آن ها را در کتابهایش می نویسد و به گوش دیگران می رساند. احتمالن آن روزها نمی دانسته که سرنوشت از او در کنار زندگی روزمره اش، یک نویسنده ی موفق خواهد ساخت. آنا با یک دامپزشک ازدواج می کند و از او صاحب دو فرزند می شود. بعد از ازدواجش شروع به مطالعه ی ادبیات می کند. کوشش های گاه گاهش از همان روزها شروع می شود. قدم های کوچک و پیوسته ی او کم کم در آستانه ی 29سالگی به اولین کتاب آنا به اسم "میخواستم کسی جایی منتظرم باشد" منجر می شود. چاپ این کتاب تا سال 2003 به تیراژ فوق العاده ای می رسد و همان سال برنده ی جایزه آر تی ال لیر نیز می شود. 

گاوالدا بعد از اینکه از همسرش جدا می شود ادبیات را خیلی جدی دنبال می کند و تقریبن تمام زندگیش را وقف آن می کند. جالب است که تا به امروز به تنها ناشرش لو دیل تانت وفادار بوده است و به قول خودش تیراژ بالای کتابها او را وادار به همکاری های گسترده تر و از همه مهمتر دچار غرور نکرده است. 

"من او را دوست داشتم" کتاب دوم گاوالدا، در سال 2002 روانه ی بازار شده است. این کتاب شرح موقعیتی بحرانی از زندگی یک زن/مرد است که طی زندگی خود حقیقتا پایبند به خانواده، عاشق و فداکار بوده است. اما سرنوشت در این جاده ی هموار ناگهان او را به نگاهی دیگر گون به زندگی دعوت می کند. دعوتی اجباری. "کلوئه" راوی داستان و در موقعیت عروس پی یِر و نقش دوم داستان است. با این حال به دلیل مهارت نویسنده در توصیف، هیچ وقت در جایگاه مخاطب و خواننده ی کتاب با هیچ حکمی از سوی هیچ کدام از نقش ها مواجه نخواهیم شد. طی داستان دست خواننده کاملا برای نتیجه گیری باز است و بیش از قضاوت، به تامل دعوت می شویم. گاوالدا دلیل موفقیتش را زندگی با آدمهای مختلف می داند. میگوید با آن ها حرف میزنم، از آنها راجع به جزئیات زندگی شان سوال می کنم و با جدیت یادداشت بر میدارم. از ساعت خواب و بیداری آنها، از کوچک ترین اتفاقات زندگی شان سوال میکنم و بعد، به آنها فکر میکنم، ساعت ها و ساعت ها. بعد راجع به آنها می نویسم.

"من او را دوست داشتم" به نوعی دقیقن همین عنوان است! شما را وادار به فکر کردن راجع به عشق می کند. عشقی که ممکن است در چهل و چند سالگی، طی یک زندگی مشترک و بعد از یک زندگی آرام و هموار ناگهان از یک جای زندگی شما سبز شود و در عین سرخوشی و سرمستی ای مثال زدنی شما را به سختی هایی نفس گیر بیاندازد. تجربه ای از زندگی که ممکن است تاثیرات عمیقش تا پایان زندگی استوار باشند. برخلاف عامه ی داستان های رومنس "من او را دوست داشتم" صرفا یک تراژدی یا یک ملودرام سرگرم کننده نیست. داستانی ست که حین توصیف عواطف انسانی از غرایز هم صحبت می کند و انسان را با جسارت های نوظهور او حین گذر از دنیای کلاسیک و سنتی به عصر مدرن رو به رو می کند. گویی که انسان عصر جدید را از خودش بیرون می کشد و به خودش نشان می دهد! گاوالدا در این داستان خواننده را مدام با سوال های متفاوت رو به رو می کند و عقل و عاطفه ی او را مدام به چالش می کشد.

 

 

دور حق و باطل

و چرا در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم ؟

 

همه چیز می چرخد. کهکشان ها می چرخند. زمین ما می چرخد . . . الکترون ها به دور هسته می چرخند. گاه دو اتم با هم ترکیب می شوند که چیزی بسازند. گاه واپاشی اتمی رخ می دهد تا ذرات پایدارتر ساخته شوند.

و این در حالیست که همه می چرخند ...

آیا معیار حق و باطل بودن این چرخش را طبیعت بیان می کند.

در این چرخش طبیعی و پایدار, آب از آب تکان نمی خورد مگر آنکه ما بخواهیم

طبیعت و ساختار هر جسم در وجود ازلی اوست که پایدار می ماند و در این چرخش سهیم است و از این چرخش بهره مند

شاید ساختار شکنی ها در مقیاسی جزء ذهن را فریب دهد, اما غریزه که ساختاری طبیعی دارد از این شمایل عجیب رنج می برد و دائم میل به تغییر آن ساختار عجیب دارد.

غریزه همان نوزاد شیرخواره ایست که سوال نمی کند ولی دور به حق می زند.

دور باطل از وقتی شروع می شود که از فاضلان و ادیبان احوال مهر گردون بپرسد و افسانه و افسون بشنود

همه می گردند, ما نیز بگردیم

اینکه دور که و یا دور چه بگردیم مهم نیست. حتی نمی دانیم تا کی و کجا بر گرد این حلقه دام بلا باید گشت

همین اندازه می دانم هر باری که به اصطلاح دور خودم می چرخیدم, کاری را به اشتباه انجام می دادم



برگرفته از: http://philosophersstone.blogfa.com/post-20.aspx



به تنهایی می نویسم....

 

 

صبحی که پنبه ها گل کنند

از دنده ی ادراک بلند می شوم

و همه ی دنیا 

اندازه ی سوراخ سوزنی می شود

همانقدر کوچک

همانقدر خالی


" الهام "

 

 

 

آرزو



آرزو کنیم که همه مون توی زندگی مون حد اقل یه نفر رو داشته باشیم که خود ِ واقعیمون رو دوست داشته باشه. کسی که بدون هیچ وابستگی و توقعی، فقط خودمون رو دیده باشه.
فعلا آرزو کنیم تا یه روز به امید تبدیل بشه.


محض شفاف سازی: البته نیازی نیست اون یه نفر فقط مارو دوست داشته باشه! اگر حق باشه میتونه هزاران نفر رو مثل ما، بیشتر از ما یا کمتر از ما دوست داشته باشه.



پاییز 92




آغوش های سرگردان

از یقه ام سر رفته اند.

بازگشتت به درازا کشیده

که اینطور از دکمه دکمه ی پیراهنم

آغوش می

                  چ

                       ک

                              د

                                     ...




" الهام تفرشی "





روزمرگی


هر روز

در تابوت های دسته جمعی بدرقه مان می کنند

و هر روز

ما مسافران غمگینی هستیم

که جنازه کش های افسرده ی شهر

جا به جایمان می کنند

#

ما، هر روز دسته جمعی می میریم


" الهام تفرشی"




بی ربط نوشت:

1. یه جایی یه بنده خدایی نوشته بود " تا با کفش های من راه نرفتی، راجع به راه رفتنم نظر نده!  " .

اینکه همه چیز رو فقط از دریچه ی چشم خودت ببینی و حکم قاطع براش بدی عین حماقته / الهام

2. هم از شادی، هم از غم، جان مریم! / هم از باران نم نم ، جان ِ مریم/ دل گنجشکها تنگ است ای کاش / بخوانی جان ِ مریم... جانِِ مریم...!  / سید حبیب نظاری

3. سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست/ همه بر همدگر افتاده و در هم نگران/ مولانا

4. تنهایی سیاره ی بسیار بزرگی ست/ که پیش بینی می شود همین روزها / به کره ی ناشناخته ما برخورد کند / زمین تکه تکه شود/ و هر کدام از ما / در قطعه هایی مستطیل شکل/ آواره شویم/ مجید سعد آبادی

5. دوستم داشته باش.. / و نپرس چگونه!/ و تن به ترس نده/ دریا و بندرم باش/ آرامش و توفانم باش/ نرمی و تندی ام.../ دوستم داشته باش.../ دور از شهرمان/ که عشق به آن پا نمی گذارد/ و خدا به آن نمی آید.! / نزار قبانی

6. خلوتی کجاست؟ / تا کنار گوش تو،/ شعر و بوسه ام یکی شود.... / سید علی میر افضلی

7. می دانید چیست؟ / هر انسانی/ یک بار برای رسیدن به یک نفر دیر می کند/ و بعد از آن / برای رسیدن به کسان دیگر/ عجله ای نمی کند/ بهرنگ قاسمی

8. آنکه می گوید دوستت دارم/ خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است! / ای کاش/ عشق را زبان سخن بود!/ احمد شاملو




نبسته ام به کَس دل.. نبسته کَس به من دل...


می خواست به زانوش . . . ، دلش تنگ شده !

در بستر ِ بازوش . . . ، دلش تنگ شده !

تنهایی ِ من برای تنهایی ِ او

آغوش در آغوش دلش تنگ شده !


" الهام تفرشی "





اردی بهشت!




دلتنگ یعنی

روزی چند بار کفشهات را بغل کنی

و خاطرات دیروزشان را واکس بزنی!




" الهام تفرشی"




پ.ن : دلتنگیاتون گذرا :)



این روزها یک دختر کم حرف هستم!   " رویا باقری "


به قول خانم اعظم سعادتمند:


ستاره ای ناشناخته ام که سوخت

و بادهای کیهانی

غبارش را پراکندند

در خالیِ میان کهکشان ها

این نقطه ی روشن

از میلیاردها سال پیش خاموش است




پ. ن : با اینکه میلیاردها سال پیش خاموش شدم
اما هنوز زنده ام و
زهره رویا علی  سلما سید علی مهرداد المیرا معصومه هانیه حمید محمد الناز حسین و خیلیای دیگه قشنگترین شعرهای این روزای زندگی من هستن که نوشتنی نیستن!



می رفت سراغ چاه و ما خوابیدیم!

حق با "پدرش" بود، نمی فهمیدیم

آنقدر صدای روضه خوان بالا بود،

" هل من ناصر.. " گفت ، ولی نشنیدیم..



( الهام تفرشی )



خوبه خوبــــــــــــــــــــــم .. خوبــــــــــــــــــــــ  :)


خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم

به خواب دووش که را دیده ام، نمی دانم!




شنیدنیه خوووووو بــــــــــــــــ از سینا حجازی 



من ِ بیدل و غم غفلتی ...



من بيدل و غم غفلتي كه زچشم پر ز فسون تو
همه جا زجلوه ي من پراست و به هيچ جا نرسيده من







( عکس شنیدنی ست )!



اینجارو هم بخونید


آی بارون بارون، ابری ام ابراتو ببارون...

 

 

خون گشت مرا ز هجر یاران دیده

زین غم شده چون سیل بهاران ، دیده

گر دست به من زنند می ریزد اشک

مانند درخت های باران دیده

" قبلان چاوشلو "


 




کلیک کنید - بارون/ سینا حجازی

 

 

 

جنگ مقدس!


 

جنگ جهانی اول درگرفت
به دنیای هم که پا گذاشتیم
و همه ی خاکریزها
پشت سر ِ ما ماندند
که هر روز جمعی سرباز در من
سینه هاشان را باختند!


###

حالا جنگ تمام شده
تو تمام شدی
و انبار ِ مهماتی مانده در من که
می تواند من را
وتنم را
و  دنیا را....



( الهام تفرشی )

اشک شیرین قبلیمو دزدیدن...

 

 

 باید دقیقتر بگردم

حوالی چند تار موی سپید عقبتر

دنبال لحظه ای

در من کسی جا مانده است

باید برگردد تا صبح نشده است!

(الهام تفرشی)

 

از عوض شدن آدرس وبلاگم بعد از ۶ سال و بعد هک شدن اون آدرس و دزدیدن وبلاگم با همه ی شعرها و نوشته های توش و اتفاقای خوب و بد ِ اون خونه که بگذرم، باید سلام کنم..

سلام...

این مدت وبلاگ نویسی و ارتباطات مجازی بهم یاد داد که آدمای مجازی، خب مجازین دیگه. مگر اونایی که از اول قرار بوده حقیقی باشن و دنیای مجازی فقط راهی بوده تا پیداشون کنی و برای همیشه داشته باشیشون. بعضیها هم رسمن رسالتشون اینه که بیان و یه سری چیزارو خراب کنن و برن. بعضیا هم یه جور میان و میرن که تهش نمیفهمی تو رو مسخره کرده بودن یا خودشونو!

بگذریم .

برای خودم مینویسم دیگه. کسایی رو هم که دلم براشون تنگ بشه میرم صداشون میکنم.

چن روز پیشا چن تا رباعی نوشتم. دوتاشو که به نظرم قابل خوندنه می نویسم اینجا:

 

 

 با وسوسه ی سیب به راه افتادم

حوا شدم و به اشتباه افتادم

گفتم که رها شوم از این تنهایی

از چاله در آمدم به چاه افتادم

( الهام تفرشی)

 

 

انسان معاصری که سامان نگرفت

یا دغدغه های نان که پایان نگرفت

این ها همه بودند و دعا می کردیم....

ما هیچ دعا..، هیچ دعامان نگرفت..

(الهام تفرشی)