برای اینکه بتوانیم تعریف مشخصی از شعر نیما یوشیج داشته باشیم، بهتر است ابتدا تعریفی اجمالی از شعر داشته باشیم. از زمان ارسطو تا به حال تعاریف گوناگونی از شعر ارائه شده است و هر کسی حد و رسمی برای این مفهوم قائل شده است. اما واقعیت این است که شعر هم مانند دیگر شاخه های علوم به اقتضای شرایط اجتماعی و اوضاع اقتصادی و طبقاتی مختلف، به گونه های مختلفی تلقی شده است و نباید توقع داشت که مردم در همه جای دنیا یک تصور ثابت و ملموس از مفهوم شعر داشته باشند.

در سرزمین خودمان در عصرهای مختلف سبک های مختلف شعری پدیدار شدند که این نشان می دهد حتی در یک سرزمین هم سلیقه های گوناگونی بین خوانندگان و نویسندگان وجود دارد و شناخت انسان ها از شعر متفاوت است. همینطور تغییرات چشم گیر شعر فارسی در طول پانصد سال اخیر نشان می دهد که ذائقه های شعری چقدر تغییر پذیر هستند.

به نظر می رسد که هیچ کس حق ندارد به طور مطلق تلقی دیگران را در مفهوم شعر منکر شود و باید تمام عناصر ثابت و متغیر شعر که در طول هزار سال در ادب ما تحولات فراروانی به خود دیده است مورد بررسی قرار گیرد.

به این ترتیب باید کوشید تا تعریف جامعی از شعر ارائه داد که هم شامل قاید ناصرخسرو باشند و هم بر شاهنامه فردوسی و غزلیات صائب و مولانا و اشعار حافظ و نیما و اخوان و شاملو قابل تعمیم باشد.

تمامی این اشعار در یک تعریف مشترک اند: "گره خوردگی عاطفه و تخیل که در زبانی آهنگین شکل گرفته است." در این تعریف پنج عنصر اصلی دیده می شود که در بعضی شعرها مانند شعرهای خاقانی و صائب عنصر تخیل چشم گیر است و در بعضی شعرها مانند قصاید ناصرخسرو و شعر اکثر صوفیه و بسیاری از گویندگان مشروطه، عنصر عاطفه. در حوزه ی عواطف عشقی نیز می توان شهریار و عماد خراسانی را مثال زد. در اشعار قاآنی آهنگ عنصر اصلی شعر است. در بعضی اشعار شکل شعر برجسته است. در بعضی شعرها نیز مانند بعضی قسمت های شاهنامه یا غزلیات سعدی و در عصر اخیر، ایرج، زبان اهمیت بیشتری دارد. البته شاعران بزرگ همیشه آنهایی بوده اند که مجموع این عناصر را به کمال و در حد اعتدال داشته اند. نمونه ی عالی چنین شاعرانی، حافظ است.

به عقیده ی نظریه پردازانِ مختلف شعر روزگار ما دچار بیماری به نام توجه به فرم است و غفلت از زندگی و زمینه عاطفی و وجدانی شعر. یعنی فرم پردازی بدون دستیابی به مایه ای ارزشمند. و اما تجدد و نوگرایی در شعر چیزی نیست که با نیما و یا مشروطیت آغاز شده باشد. در هر دوره ای با توجه به تناسب شرایط تاریخی این نوگرایی مورد نظر عده ای از شاعران بوده است. به عنوان مثال کوشش صوفیه یکی از بزرگترین قدم های شعر در حوزه ی تجدد بوده است. مولوی در غزلیات شمس می گوید: بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن / که فارغ از معانی ز حرف باد و هوا. و یا در جایی دیگر می گوید: هین سخن تازه بگو تا دل و جان تازه شود / وا رهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود.  حتی در دوران انحطاط ( پس از عصر حافظ) هم کوشش هایی برای تحول شعر صورت گرفته است، اما تحول به سوی بیماری و تصنع! و یا شاعران سبک هندی نیز تلاشی در همین راستا کرده اند و با توجه شان به عنصر (خیال) کوشش قابل ملاحظه ای در راستای تحول شعر انجام داده اند: (دامن هر گل مگیر و گرد هر شمعی مچرخ/ طالب حسن غریب و معنی بیگانه باش). شاید تنها دورانی که از این تجدد گرایی برخوردار نیست، عصر قاجاریه باشد، یعنی فاصله ی سبک هندی تا مشروطیت که به همین دلیل هم نام بازگشت را بر آن اطلاق کرده اند. اما تمامی این اقدام های متجددانه به دلیل بینش یک بعدی با توفیق کامل همراه نبوده اند به ویژه که حوزه ی عاطفی شعر، که مهم ترین حوزه ی شعر است، در خلال این نهضت ها مورد غفلت قرار گرفته اند. این شاعران به عواطف بی توجه بوده اند و یا به عواطفی توجه داشته اند که پیشینیان خیلی زیباتر از آنها توجه کرده اند. به هر روی حوزه ی عاطفی شعر زمانی به طور طبیعی حرکت می کند که زندگی فردی و اجتماعی شاعران نیز به طور طبیعی دارای حرکت و پویش باشد. زمانی که تجربه ی فردی و اجتماعی شاعران همان تجربه های پیشین باشد، در حوزه ی عاطفی شعر نیز اتفاق تازه ای رخ نمی دهد. همچنان در شعری از فروغ فرخزاد داریم که ( تنها صداست که می ماند ). منظور از صدا در اینجا همان صدای عواطف انسانی است.

طی نهضت فکری اواخر قرن نوزدهم، اندیشمندان ایرانی با جلوه های دیگری از زندگی رو به رو شدند. انسان اندک اندک جایگاه خود را در ساختار جامعه تشخیص داد و فهمید که می تواند در سرنوشت خویش موثر باشد. به تدریج ارزش های زندگی دگرگون شد و عواطف و برداشت از زندگی نیز متحول شد. طی این شرایط شعر مشروطیت با زمینه ی تند عاطفی خویش شکل گرفت و بالید. مسائل عاطفی انسان آن عصر در اشعار ایرج، بهار، دهخدا، عشقی، عارف، لاهوتی و فرخی و دیگران مورد نظر قرار گرفت. به همین ترتیب دیگر عناصر شعر یعنی تخیل و آهنگ و زبان و شکر دگرگون شد.

شعر مشروطیت جنبه ی ابزاری دارد. یعنی وسیله ایست کاملا اجتماعی و حوزه ی مخاطبانش از محیط دربارها گسترش یافته و به میان توده ی مردم آمده است و به لحاظ عاطفی بسیار مورد توجه است. عواطفی که در شعر مشروطیت به چشم میخورد عواطف و احساساتی است که پیرامون مسائل (قومیت، کوشش برای بیدار کردن حس ناسیونالیسم و انتقاد از عقب افتادگی های فرهنگی و فقر و نبودن آزادی و انتقاد از خرافات مذهبی ) دور می زند. برعکسِ شعر دوره ی قبل از آن، عصر قاجاری، که بر محور یک منِ شخصی حرکت می کرد.

چون شعر مشروطیت جنبه ی ابزاری دارد و عاطفه مهم ترین عنصر آن است، به دیگر عناصر شعر از قبیل تخیل و زبان موسیقی و شکل کمتر توجه می شود. شعر مشروطه به لحاظ تخیل شعری بسیار ضعیف است چرا که قصدش تنها گسترش حوزه ی مخاطبان شعر است. می کوشد تا از زبان همان مردم استفاده کند تا بهتر و بیشتر در میان مردم راه پیدا کند.

در سال های مقارن 1300 با تغییرات در فضای سیاسی ایران، شعر، درگیری های دوران مشروطیت را کم کم کنار می گذارد و کنایی تر و پوشیده تر و در نتیجه ادیبانه تر می شود. در این دوره به زبان و شکل و تخیل توجه بیشتری می شود. به عبارتی اقداماتی برای تجدد شعری صورت می گیرد که پیشروان آن ایرج، بهار، میرزا یحیی دولت آبادی، رشید یاسمی، پروین اعتصامی و فرخی یزدی و ابوالقاسم لاهوتی بودند.

در همین سال ها مابین 1300 تا 1318 نیما سرگرم کار خود بود. او به خوبی متوجه شده بود که تجددی که معاصران عرضه کرده اند محدود و یک بعدی است و آنکه شعرش به لحاظ عاطفی قوی است، از لحاظ تخیل ضعیف است و بالعکس.

نیما کوشید تا ترکیبی اعتدالی میان همه ی عناصر ساختمانی شعر به وجود بیاورد. شعری بسراید که از عواطف انسان عصر او سخن بگوید و این عواطف با تصاویر و ایماژهایی عرضه شود که تکراری نباشد. چنین هدفی البته دیر به دست می آید. نیما کم کم متوجه شد که قوالب قدیمی شعر فارسی گنجایش کافی برای مقاصد او را ندارند. این شد که در سال های حدود 1318 شعر (غراب) خود را در مجله موسیقی منتشر کرد که در حقیقت نخستین نمونه ی برجسته ی شعر آزاد نیمایی در تاریخ ادبیات ماست.


الهام تفرشی