می آیند. سرخوش و شادان. مست و مغرور از چیزی که نمی دانند. با نداشته هایشان تو را محکوم میکنند و اگر از سر بی حوصلگی و ناچارگی بگویی:قبول! خدارا شکر می کنند که به راه راست هدایت شدی! تو را با خدای خودشان می سنجند. با سبدی از گل های کاغذی به پیشواز تو می آیند. مهربان و سینه چاک. با سبدی جان. اما جان که خواستنی نیست. جان را باید داد. هیچکس جان نمیخواهد. همه ی ما در حال جان دادنیم. سبدشان را پس می دهی. برای اینکه دلت نه گل خواسته نه جان. می گویند تو گل را نمی فهمی. تو جان را هم نمی فهمی. تو فقط آن ها را "نخواستی". بعد تو می مانی و سبدهایی که دلت نخواسته بگیری شان. شهر سبد به دستان که رفته باشی انگار به جزیره ای در معتدل ترین جنگلهای امریکای شمالی رفتی! حالا حساب کن آنجا چقدر غریبه ای.